مینای عزیزم نوشته:و زمانی که نوشتن تنها بهانه ای است برای بودن... نوشته ها اسنادی هستند که اصوات جای آن را نمی تواند بگیرد. نامه نوشتن از زیباترین و راز آمیز ترین بازی هاست کسی پنهان می شود کسی می گوید: سک سک. نامه منولوگ است و خواندن ، آغاز دیالوگ ؛(این را از کجا اوردم؟!) نوشتن کوشش در فهم دیگری است و ایجاد رابطه از طریق کلمات و واژه ها....می شود مخاطب فرضی برای خودت قرار دهی و برای او بنویسی...قراراست چیزی را که حس می کنیم یا فکر می کنیم بنویسیم .خواننده نوشته باید در بلوایی که کلمات راه انداخته اند نویسنده و روح پنهان شده در قالب کلمه ها را پیدا کند...و لذت خواندن در این کشف و هیجان دو طرفه است. داستان ادله رو خیلی وقت پیش دیدم خیلی دلم میخواست در باره اش بنویسم اما نتوانستم ونشدشاید حرفهایم آنقدر زیاد بود که مجبور شدم فراموش کنم!می خواستم بنویسم از فضای شاعرانه فیلم از بازی فوق العاده ایزابل اجانی زیبا ازارجاعات عرفانی فیلم (به خصوص عرفان عشقی مولانا جایی که هدف عشق در خود آن نهفته است و نه در متعلق به آن)که در قالب داستانی واقعی بیان شده ...از فرانسوا تروفو منتقد وفیلم ساز موج نوی فرانسه و از نوشتن که عادت کم وبیش ترک نشدنی من هم هست ...که دوستم یادداشتی در باره فیلم برای من فرستاد که ترجیح دادم به جای آن این یادداشت را بیاورم که به رسم خود فیلم بر پایه نامه ها و نوشته ها باشد... ضمن تشکر از دوست بسیار عزیزم...
"وقتی ملاقاتی وجود نداشته باشد ،عشقی وجود ندارد" ،"من همه وجود تو را می خواهم " و "بدترین چیز برای من نبودن توست" این سه دیالوگ و به عبارتی صحیح تر مونولوگهای ادل در قالب نامه هایی در فیلمی به همین نام(داستان ادل) کافی هستند تا پی ببریم که با قصه ای عاشقانه روبروهستیم،اما مطمنآ نه از نوع ملودرامهای آبکی پر تیراژو قالبآ غیر واقعی و یا از آن نوع که در فیلمفارسیهای خودمان کم نیستند...در کارگاه نقد داستان موضوع یکی از مباحث ما " پرداختهای ذهنی و عینی مفاهیم و زوایای متعدد دید ما" بود...دلم راضی نمی شود بگویم در این فیلم تنها عشق از زاویه ای دیگر پرداخت و دیده شده است چون اصولآ تفاوت عمده این فیلم که بر تراژیک بودنش می افزاید واقعی بودن داستان آن باشد. نمود تمام عیار یک عشق شرقی در قالبی کاملآ غربی و نکته جالب همینجاست! تلاش عاشق برای دستیابی به معشوق به هر قیمتی و به قول تو منفعل نبودن و پویا بودن عاشق...چیزی که آدم را یاد عشاق ادبیات خودمان می اندازد.جنون عاشق پس از ناتوانی در وصال که بدیهی است در اولین نگاه و مشابه سازی شخصیتی، بسیار به مجنون می ماند.بی تفاوتی معشوق و دلبستگی روح و جسم بوالهوسش به شخص یا اشخاص دیگر و اینکه همه اینها یک بیننده مولوی شناس(و به ویژه تو) را به سمت و سوی همانند سازی این گونه غربی با تبلور عشق شرقی در اشعار مولانا سوق می دهد.شاید لازم به یاداوری نباشد که پایان فوق العاده و تراژیک فیلم در صحنه گور عاشق ناکام هم در ادبیات ما بی همتا نیست...از دید روانشناسانه با گونه ای از عشق سرکش و عاشق مهار گسیخته طرفیم که هیچ چیز نمی تواند سد راهش شود، حتی بی تفاوتی معشوق،حسادت(در صحنه ای که ادل،معشوقش را در حال عشقبازی با زنی دیگر می بیند ودر پرتو نورپردازی زیبای این صحنه، تنها لبخند میزند!)، منع خانوادگیِ،راه دور،فقر،گرسنگی و حتی و حتی گذشت بی درنگ ،بی رحم و ناجوانمردانه زمان... داستان فیلم و صحنه های زیادی از آن نیز به دلایل شخصی برایم مانگار و زیبا و عزیز بود و در پایان: خوشا گر مهربانی هر دو سر بی که یک سر مهربانی دردسر بی
ساسا |
|
|

